حرف دوم

تو این سن و سال من که کار هر کسی ساختن خودش هست؛ فراموش کردن  و بی ارزش دونستن تمام معیار های خوبی و بدی که برای خودش گذاشته بود تا خراب نشه و خوب بمونه مثل یه فاجعه می مونه...شدم حکایت اونی که خواب دیده بود و گنگ بود و می خواست به مردم بگه....روز های بدی جلوی رووم نیست!ولی ترسناکه.

باز تهوع ولم نمی کنه.....

دیر شروع کردم به شناختن خودم؟!

خوشبختی یه رمزی داره که تا پیداش نکنم دست از سرش بر نمی دارم....

نمی دونم چطور داره روز هام پیش میره !نمی خوام بدون دقت ازشون رد شم!ولی!فقط گذرشون رو حس می کنم!هیچی ازشون یاد نمی گیرم....

کمی با من مدارا کن...

من گم را تو پیدا کن....

صبوری کن تحمل کن.......

این روزا خودم گیج می زنم !به هر کسی می رسم می گم تو گیج می زنی!چیزی شده؟!

این روزا اصلا دوست ندارم سرشار از احساس باشم..فقط دلم می خواد عادی باشم......همین.