- یخچال خالیه
- شام همش پیتزاست یا ساندویج آماده
- خونه رو خاک گرفته
- لباس تمیز پیدا نمیشه
...............
بابا چپ چپ نگاه نکنید خانم خونه نقش کلفت رو نداره توی این خونه . فقط آقای خونه دیگه دل و دماغی نداره که کاراش رو انجام بده
![]() |
![]() |
![]() |
بعد از چندین ساعت خستگی کار و استرس کنکور تنها چیزی که بهم انرژی دوباره ایستادن می ده این هست که واسه چند لحظه چشمام رو ببندم و
ــ برم.....
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:
«چه سیب های قشنگی!
حیات نشئه ی تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
ــ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال
و عشق،تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق ،تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،
مرا رساند به امکان پرنده شدن.
ــ و نوشداروی اندوه؟
ــ صدای خالص اکسیر می دهد این نوش.
خونه ی ندا اینام....سیستم رو روشن می کنه....در اتاقش رومی بنده.....پشت درش نوشته...ماه من غصه نخور....زندگی جزر و مد داره...دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره....نمی دونم بلند یا توی دلم می گم:گل من گریه مکن...سخن از اشک مخواه..که سکوتت گویاست...از نگه کردنت احوال تورا می دانم....دانه ی اشک تو داند که غم من دریاست.....گل من گریه مکن....
صبح از خواب که بیدار می شم این آهنگ رو می ذارم و به مامان می گم می خوام صداش رو بالا ببرم یکم تحمل کن....می دونه این جور مواقع پرم از آهنگ....می دونه آهنگ رو دارم می بلعم...می رم تو اتاقم.....ماه من غصه نخور....زندگی خوب داره و زشت...خدا رو چه دیدی !شاید فردامون باشه بهشت.....یادم به دنیا میوفته....
.وسط اتاق چشمام رو می بندم و یواش یواش دستامو می برم بالا و با لالالا ی لیلا دور خودم می گردم......توی گشتن ها از جلوی آینه رد می شم....می ایستم جلوش و یه خودم می گم!انگار خیلی خوبی؟...آره خوبم....آرومم!خیلی..
لیلا می خونه.... ماه من!غصه نخور...مثل ماها فراوونه..خیلی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بمونه.....فکر می کنم به ماه لیلا.....به خودم می گم ماه من کیه؟!.....
از اتاق می رم بیرون ...همراه لیلا!بلند تر از لیلا می خونم.....به مامان می گم بیچاره لیلا اگر می دونست من این طوری با اشتیاق می خونم همراش می گفت تو بخون!!!!
تازه همراه سازی که می زنه هم دق می کنم....!!!!
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه....
به خودم می گم عقیده های لیلا اینه؟
دکتر شهید شریعتی می گن...روحی که در درد پخته شود آرام می گیرد....
خدایا.....امید هیچ امید واری رو نا امید نکن....
گل من گریه مکن....دل به امید ببند.
یه جمله کافیه تا تمام سر خوشی هام فروکش کنه.....و آرووم بشینم...
خدایا....نذار سکوت شم.
جانور آزاری:
وقت هایی هست که جونور خونتون تازه از خواب بیدار شده و هنوز دراز کشیده و می ری با توان هر چه بیشتر فشارش می دی و گیر بهش می دی که بگو اسمت چیه
!!تو این سن و سال هنوز بلد نیستی اسمت رو بگی؟
!!!!حرف بزن بچه
! اون وقت مردم می گن زبونش رو موش خورده
!
و اصلا به چشم های خیره شده بهت توجه نمی کنی و ادامه می دی
!
چه دختر خوبی
!!!تو دختر کی هستی
؟اسم بابات چیه!
!؟!!و دیگه کم کم صدای خر خر کردنش بلند می شه و
!درست تو همون لحظه ای که دهنش رو باز می کنه!با یه تبحر خاص دستت رو از کنار دهنش دور می کنی...جوری استادانه این کارو می کنم که خودش مطمئنه دستم رو می تونه بگیره!از صدای دندوناش که می خوره به هم و برق تو چشمامش می تونم حرصش رو ببینم....می رم عقب تر و واسش زبونک می ندازم
!به خودم میام می بینم مامان د اره فقط نگام می کنه..نگاش که می کنم می گه ولش کن!گازت می گیره اون وقت جیغت می ره بالاها!!.......می رم تو اتاقم و بر می گردم....می بینم پشتش به منه و داره عاشقانه مامان رو تو آشپزخونه نگاه می کنه
..می رم پشت سرش!انقدر تو عشق مامان گیرکرده و فقط مامان رو می بینه که منو حس نمی کنه
!از پشت سر بهش می گه پخه
!!!!و سه متر می پره بالا و تو پریدن بالا فقط دندوناش رو می بینم که داره می خوره بهم تا بلکه بتونه یکی رو گاز بگیره !
!!!!!!بعد که می بینه منم !آشنام !با حرص و دهن بسته فقط نگام می کنه
منم:
خدا رو تو خیلی از چیزا می شه حس کرد.....می شه بدون دعای جوشن کبیر و صغیر و چله گیری و هزار تا چیز دیگه به خدا رسید....مثل وقتی که ماهیت داره می میره و 5 دقیقه بالای سرش بایستی و نگای نفس نفس کردنش کنی و به خدا بگی خدایا!یه ماهیه!مردن و زنده بودنش!چه فرقی به حال این دنیا میکنه.....و تمام دنیات تاریک شه و فقط ماهیت رو ببینی و با عجله آبش رو عوض کنی و ببینی جون گرفته و داره بدو بدو می کنه!
فقط می تونی یه لبخند گنده بزنی و تحویل خدا بدی....
وقتی از دوستام می شنوم که توی این تعطیلات هر کدوم از 24 ساعت 27 ساعتش روخوابن از عذاب وجدانم کم می شه

تو این سن و سال من که کار هر کسی ساختن خودش هست؛ فراموش کردن و بی ارزش دونستن تمام معیار های خوبی و بدی که برای خودش گذاشته بود تا خراب نشه و خوب بمونه مثل یه فاجعه می مونه...شدم حکایت اونی که خواب دیده بود و گنگ بود و می خواست به مردم بگه....روز های بدی جلوی رووم نیست!ولی ترسناکه.
باز تهوع ولم نمی کنه.....
دیر شروع کردم به شناختن خودم؟!
خوشبختی یه رمزی داره که تا پیداش نکنم دست از سرش بر نمی دارم....
نمی دونم چطور داره روز هام پیش میره !نمی خوام بدون دقت ازشون رد شم!ولی!فقط گذرشون رو حس می کنم!هیچی ازشون یاد نمی گیرم....
کمی با من مدارا کن...
من گم را تو پیدا کن....
صبوری کن تحمل کن.......
این روزا خودم گیج می زنم
!به هر کسی می رسم می گم تو گیج می زنی!چیزی شده؟!
این روزا اصلا دوست ندارم سرشار از احساس باشم..فقط دلم می خواد عادی باشم......همین.